چشم من | تیر ۱۴۰۴

سی و‌ دو

بعد از مدت ها خیلی گریه کردم

خیلی

انقدر بغض داشتم که نفس کشیدنم شده بود عین کسی که ساعت ها گریه کرده.. انگار از یه گریه عمیقی اومده بودم..

گریه کردم.. خیلی

عمیق غمگینم...

سی و یک

دلم خیلی گرفته... خیلی.. غمگینم.. از پذیرشی که میاد و میره...

ای همه خواب و خیالم...

یادم نمیاد آخرین بار کی انقدر گریه کردم...

این که نمی خوام بپذیرم... اینکه گاهی اصلا روانم نمی پذیره و وفتی روانم می پذیره، از شدت غم می خوام بمیرم..

سی

دلم گرفته... به خودم می گم نه حق من هست.. نه حق تو...

عمری که سوخت و رفت...