چشم من | دی ۱۴۰۳

بیست و‌ یک

به خودم می گم حداقل گریه که می تونی بکنی!! گریه کن احمق... گریه کن بلکه این گلودرد خوب شه... گریه کن شاید اصلا خوب بود! چرا هیچ وقت گریه نکردی! این روزا چنان شوک و غم دارم که نمی‌دونم تا کی می مونه با من...

چیزی درونم می گه صد در صد مشکلی هست..

چیزی درونم می گه هیچ مشکلی نیست...

کاش هیچ وقت واردش نمی شدم...

خستمه

خیلی

بیست

قدیم عادت داشتم مطلب های قدیمی رو می خوندم.. الان جرات ندارم ...جرات ندارم به پشت سرم نگاه کنم...

میام اینجا انگار می رسم به عمق خودم.. به حسرت هام...به غم هام.. به چیزهایی که پذیرفتم..به سوگ... به لایه زیرینی که آگاهانه خاک ریختم روش.. به سرنوشتی که نمی شه از سر نوشت...داستان باده و مینا گذشته..

لعنت به این بغض.. فقط کافیه خاک روی لایه رو بزنم کنار

از دستم رفت... واقعا از دستم رفت زندگی...

.

نوزده

یه شماره جا انداختم...

این روزا درگیر سفر بودم، ولی گوشه ذهنم یاد اینجا بودم و توی ذهنم می نوشتم.

اون طوفانی که می گفتم نشست..

هر از گاهی توی حال خرابم همه چیز بهم می پیچه ولی انگار می دونم هیچی نیست جز طوفان و دوباره همه چیز برمیگرده به حال خودش ... شبیه این حباب برفی ها شدم که تکون می دنش و یهو همه چیز اکلیلی می شه... شاید هم واقعا طوفان نیست و اکلیل هست...

هجده

سرده! توی سرما نشستم و کافی می خورم و می لرزم

بهترم

یه طوفانی اومد و رفت....البته که نرفته... ولی بهترم...هی می خورم زمین.. هی پا می شم...