چشم من | اسفند ۱۴۰۴

هشتاد و هفت

نگاهم کن... شدم هرانچه می خواستی ...

عاقبت گفتم...

گفتم بره هر وقت خواست.. گریه هام رو قبلا کرده بودم..

مسخره بود گفتنش.. معلوم بود که اگر نمی خواست، موندنی هم نبود..

اصلا آدم اجبار نیست.

ولی خودم سبک شدم..

برام قشنگ تر هم شده...

سلام ای کهنه عشق من...

هشتاد و شش

اصلا دلم می خواد بگم گور بابای دنیا و بشینم گریه کنم

اصلا دلم می خواد زانوی غم بغل کنم

چه مدال شجاعت و جنگیدنی به گردنم تا حالا انداختن که حالا نگران نگرفتنش باشم...

لعنت بهت که این خاطرات زنده شده و ول نمی کنه...

اصلا ربطش رو نمی فهمم..

معده ام درد می کنه..

دنیای ما اندازه هم نیست....

پروژه هام مونده...

ترس از آینده افتاده به جونم..

نکنه کار گیرم نیاد...

می بوسمت اما نمی مونم...

همیشه این آهنگ منو یاد تو می نداخت...

هشتاد و پنج

نابودم
این وسط میون این همه بگیر و نگیر ها
باید پروژه ران کنم
باید جلسه داشته باشم
باید بخندم
باید تمرکز کنم
تو منو نابود می کنی به اسم خوش بودن برای این چند روز
ولی مگه خوپم همین رو نخواسته بودم
پس چمه....
شاید تا اون قدر پیش نرم فقط.....
با تو ای هم درد
ای عشق...با تو باران در بهاران....
همون موقع هم تو نخواستی...

هشتاد و چهار

فکر می کردم سرم شلوغ بشه اوضاع فرق می کنه

ولی حالا می بینم توی شلوغی

سریع ترین چیزی که به ذهنم برمی گرده تویی..

و این روزا با همون بغض همیشگی...

وقتی اولین چیز توی ذهنم میای به خودم می گم با چی جنگ می کنی...

بعدش ترس و وحشت میاد که با نبودش چه غلطی بکنم؟

یعنی می شه این حس خودش کم کم تموم بشه؟ یا همه چیز پیچیده تر می شه...

چطوری می شه تجربه رو جایگزین سوال کرد...

من گم را تو پیدا کن...

هشتاد و سه

داشتم فیلم می دیدم...

یه جاش دختری که مامانش مرده به دوستش گفت عشقم به مامانم انقدر زیاده که نمی دونم کجا بذارمش...

و دوستش گفت بده به من....

چقدر شبیه آینده من بود

باید یادم بمونه یه جا بذارمش... نمی تونم تنها حملش کنم...

گرچه پایان راه ناپیداست...من به پایان دگر نیندیشم....

این روزا که‌همه چیز قطعه

انگار درد نیومده رو بهم می ده... و چقدر چقدر چقدر ترسیدم...

هشتاد و دو

حالا فهمیدن و نفهمیدن این داستان چه کمکی کرد؟
عصبانیم کرده
ری...... وسط این زندگی.....................

هشتاد و یک

مگه همینو نمی خواستی ؟

رو ابر هایی؟

بله!