سی و پنج
چه هفته افتضاحی...
باز یکی قاشق رو برداشته بود منو هم زده بود...
هر وقت این طوری می شم حس می کنم دونه های خاکشیر هستم
همون قدر گیج... هراسون... بی کنترل...
دو سه ساعتی با خودم خلوت کردم بهتر شدم..گریه کردم!.. انگار ته نشین شدم...
گریه کردم! سبک شدم انگار...
یادم باشه سری بعد که این شکلی هم خوردم چکار باید بکنم...
من همیشه و همیشه این بغض رو خواهم داشت...
باید یاد بگیرم باهاش زندگی کنم
+ نوشته شده در جمعه سی ام آبان ۱۴۰۴ ساعت 15:36 توسط من
|