چشم من | بهمن ۱۴۰۴

هشتاد

نمی خونه
دلم نمی خواد این طوری رو
شاید هم نرمال هست
نمی دونم
خیلی همه چیز عجیبه
حسادت ؟ پوف...

کاش زمان برمی گشت عقب...

اگر برمیگشت چییزی عوض می شد؟
نه! قطعا نه...

تو همان مهتاب شام شوق و شوری....
تو امید خفته در صحرای دوری

یه زمانی چقدر همه چیز دور بود برام

حالا همه چیز چقدر عوض شده...
اون موقع ها حالم بهتر بود، نبود؟

هفتاد و نه

نگاه کن من چه بی پروا

به مرز قصه های کهنه می تازم

نگاه کن با چه سرسختی تو این سرما

ترسیدم؟ عین سگ...

احساس می کنم دارم از یه قله صاف بالا می رم که بعدش با سقوط آزاد بیام پایین..

توی سرمای زمستون... فقط چون هم سفرم خوبه...شاید هم سقوط نکنم و خودم بیام پایین...

چقدر‌سخته این روزا

هراسم‌ نیست از این سرمای ویرانگر...

هفتاد و هشت

این چه وضعیه...

غمگینم

خیلی

پس حق من چی می شه؟ این چرا این مدلی داره پیش می ره...

با گفتن عصبانیت چی می شه؟

به کجا می رسم؟

اون داره بازی می کنه

تو، توی بازیش نیوفت...

هفتاد و هفت

حرف مدیا می چرخه توی ذهنم که هر کاری می خوای بکنی، مسئولیتش رو هم بپذیر...

این مدت رها کردم

گفتم اوکیه... مسئولیتش رو قبول می کنم.

ولی دیگه قطره چکونی شده...

دیگه دارم میوفتم به حدس و گمان

شاید یه جاهایی دیگه خط قرمز می شه..

این سری هم مسئولیتش رو می گیرم و می دونم باید دلتنگی بکشم...

اصلا مسئله همینه... حتی اگر من رها کنم اون نیست که بخواد دلتنگی برطرف بشه یا نشه...

پس حداقل حس بد خودم رو نداشته باشم و دلتنگی رو فقط داشته باشم..

داستان باده و مینا گذشته...

هفتاد و شش

چه فایده داره؟

همه چیز یک طرفه

همه چیز با فشار از سمت من..

کمه..خیلی کمه...

هفتاد و پنج

کاش غمت رها می کرد

به خودم می گم اخرش چی؟
مرا که پنجره باز رو به روی تو ام

می ترسم از دستم بره... بعد به خودم می گم مگه اصلا داشتی؟

صدا بزن که سکوت جهان تمام شود...

مرا که این همه از دوری تو در خطرم

چه جنگیه داری زن....
ولش کن...

مرا که مرگ من است این که از تو بی خبرم....


درس هام خیلی سخت شده
گیر کردم شدید...

هفتاد و چهار

این چه مرضی هست که هر وقت دور می شه میوفته به جونم؟

حس اینکه روزی تموم شد بدون یاد من

حس اینکه من دارم به زور می گذرونم ولی از سمت اون هیچی...

کاش جرات داشتم در‌موردش با مدیا حرف‌می زدم

حس می کنم این قضیه سهم منه.. من نمی تونم تحمل کنم...

داستان باده و مینا گذشته...

هفتاد و سه

نیستش...
دلم تنگه
با مدیا حرف می زدم
کاش این روزا همیشه وصل بودم به جلسه هام
خیلی نیاز دارم

چقدر تنهایی کشیدم...
هنوزم هستم...

خستمه

چشمام به زور باز هستن...
پروژه هام واقعا سخت شده..

هفتاد و دو

دلم گرفته

دوره ام هم شروع شده

به خودم می گم بالاخره که چی... شاید نوبت من تموم شده دیگه

شاید به اندازه کافی تلاش کردم..

بچه امروز تولد دعوت بود.. باباها رو می دیدم.. به خودم می کفتم چطور یه آدم به این شدت مرده توی زندگی من بود...

چطور نفهمیدم...

چطور من این همه سال بدون پارتنر بودم..

چرا زندگیم همچین شد

نکنه بازم همین طوری بشه..

خدا کنه کار گیر بیارم...

چقدر دلگیرم...

یعنی اگر ایران بودم شرایط چقدر بد تر می شد..

چقدر غمگینم..

مدیا می گه وجودش بالانست کرده..

پس چرا من فکر می کنم عصبی ترم کرده... دیگه صبوری ندارم

دیگه روانم نمی کشه..

عروسک قشنگ... چقدر مضحک بود برام... چقدر ..

هفتاد و یک

تو رفتی و دلم غمین شد...

دلم می خواد تا ابد حرف بزنم...تا ابد..

با کی؟

همیشه نوشتم و نوشتم

کدوم شادی این زندگی چربیده به غم هاش...

هفتاد

اینستا پاک کردم
هر وقت باز می کردم کلی غم می ریخت روی سرم و از اون ور کلی ریلز که شل می کرد روانم رو
این روزا به بیشترین چیزی که نیاز دارم اینه که حس نداشته باشم

چقدر همه چیز شبیه ۲۰ سال پیش هست...
شبیه ۱۸ سال پیش

نکنه الگو دوباره تکرار بشه؟
نمی ذارم
اون موقع ها هم همین طوری از دنیا و عالمش دل کندم تا کنکور بدم

الان هم باید بتونم از پسش بر بیام....

درست می شه

بعدش هم یه فکری به حال اون دنیا می کنم.

باید قطع کنم همه چیز رو تا بتونم بچرخونم دنیام رو

سی مو مثل روز روشنه

ستاره نیدم به شبات.....

ای اسمون بی کسی

بنگر به حال مونه زار

اور سیانت بدرار

سی دل تنگ ما ببار....

شصت و نه

نمی دونم، شایدم نشناختم..

هرچی بود سهم خودش بود

بهتره سهم خودم رو ببینم..

چیزی که برام عجیبه.. چقدر صداش توی ذهنم کم شده...

چقدر منو ترسوند این ندیدنت...

من دیگه تحمل دیدنی نبودن نداشتم و ندارم..

به این فکر می کنم که غمت رو به اضطرابم ترجیح می دم

شصت و هشت

این جا یکی از حس شب احساس وحشت می کنه

هر روز، از فکر سقوط با کوه صحبت می کنه...

عجب آهنگیه...

حالم بده، ولی عین خاکشیر هم خورده نیستم

ای سخت و آسان...

دیگه روانم نمی کشید این همه تناقض... میدونم تناقضش از کجا میاد

می دونم از چی عصبانی شد

می دونم و کاری از دستم برنمیاد

دلم می سوزه برای تناقضش...

چقدر من ترسوندمش...

شصت و هفت

خوشحالم! خوشحالم تموم شد!

اخ که غمگین بودن شرف داره به اضطراب...

بذار توی ذهن و تن خودت بمونه ..

شصت و شش

کجا بنویسم آروم بشم؟

چی بنویسم آروم شم؟

این حس لعنتی که بالا بپرم، پایین بپرم تا دیده بشم ولم نمی کنه..

عزت نفس نازنینم!

دیگه کم مونده برینم توش برای آدمای دیگه..

تنها داراییم؟ نه چیزای دیگه هم دارم..

غمگینم؟ عصبانی ام...چرا کافی نیستم...

خرابش نکنم نه؟ پوف...

شصت و پنج

شبیه اون چیزای تزیینی توی کوزه قلیون شدم
انگار یه عامل خارجی تمام اب اطرافم رو تکون می ده و من بالا و پایین می رم
تا میام اروم بگیرم دوباره٫‌یه پوک دیگه..

نمی فهمم چه گهی دارم می خورم
حس هام با روانم یکی در نمیاد
همه اش حس می کنم یه چیزی رو دارم اشتباه می رم
دیده هام و شنیده هام یکی در نمیاد
حس هام یکی در نمیاد
کاش مدیا بود
مرا که آیینه آه های بی اثرم...
مرا که خسته ترم هرچه از تو دور ترم..


کاش این قصه بی قهرمان تمام شود....

خستمه...خیلی.
چه امید عبثی...

شصت و چهار


دلم گرفته
نت ها رو باز قطع کردن
انرژیم باز داره میوفته
دارم درس می خونم مثلا!
ولی هی حواسم پرت می شه
طبق معمول بارونه.
کاش مدیا بود می فهمیدم دارم چه غلطی می کنم
گاهی انگار هی باید مرور کنم که کجا بودم و چه طور بوده
تغییری هم میکنه؟نه!
اهنگ های چرتی گوش می دم که فققط یادم نیوفته به وضعیتم.....
وای اگر انچه شنیدم راست باشد..