هشتاد و شش
اصلا دلم می خواد بگم گور بابای دنیا و بشینم گریه کنم
اصلا دلم می خواد زانوی غم بغل کنم
چه مدال شجاعت و جنگیدنی به گردنم تا حالا انداختن که حالا نگران نگرفتنش باشم...
لعنت بهت که این خاطرات زنده شده و ول نمی کنه...
اصلا ربطش رو نمی فهمم..
معده ام درد می کنه..
دنیای ما اندازه هم نیست....
پروژه هام مونده...
ترس از آینده افتاده به جونم..
نکنه کار گیرم نیاد...
می بوسمت اما نمی مونم...
همیشه این آهنگ منو یاد تو می نداخت...