چشم من

هشتاد و شش

اصلا دلم می خواد بگم گور بابای دنیا و بشینم گریه کنم

اصلا دلم می خواد زانوی غم بغل کنم

چه مدال شجاعت و جنگیدنی به گردنم تا حالا انداختن که حالا نگران نگرفتنش باشم...

لعنت بهت که این خاطرات زنده شده و ول نمی کنه...

اصلا ربطش رو نمی فهمم..

معده ام درد می کنه..

دنیای ما اندازه هم نیست....

پروژه هام مونده...

ترس از آینده افتاده به جونم..

نکنه کار گیرم نیاد...

می بوسمت اما نمی مونم...

همیشه این آهنگ منو یاد تو می نداخت...

هشتاد و پنج

نابودم
این وسط میون این همه بگیر و نگیر ها
باید پروژه ران کنم
باید جلسه داشته باشم
باید بخندم
باید تمرکز کنم
تو منو نابود می کنی به اسم خوش بودن برای این چند روز
ولی مگه خوپم همین رو نخواسته بودم
پس چمه....
شاید تا اون قدر پیش نرم فقط.....
با تو ای هم درد
ای عشق...با تو باران در بهاران....
همون موقع هم تو نخواستی...

هشتاد و چهار

فکر می کردم سرم شلوغ بشه اوضاع فرق می کنه

ولی حالا می بینم توی شلوغی

سریع ترین چیزی که به ذهنم برمی گرده تویی..

و این روزا با همون بغض همیشگی...

وقتی اولین چیز توی ذهنم میای به خودم می گم با چی جنگ می کنی...

بعدش ترس و وحشت میاد که با نبودش چه غلطی بکنم؟

یعنی می شه این حس خودش کم کم تموم بشه؟ یا همه چیز پیچیده تر می شه...

چطوری می شه تجربه رو جایگزین سوال کرد...

من گم را تو پیدا کن...

هشتاد و سه

داشتم فیلم می دیدم...

یه جاش دختری که مامانش مرده به دوستش گفت عشقم به مامانم انقدر زیاده که نمی دونم کجا بذارمش...

و دوستش گفت بده به من....

چقدر شبیه آینده من بود

باید یادم بمونه یه جا بذارمش... نمی تونم تنها حملش کنم...

گرچه پایان راه ناپیداست...من به پایان دگر نیندیشم....

این روزا که‌همه چیز قطعه

انگار درد نیومده رو بهم می ده... و چقدر چقدر چقدر ترسیدم...

هشتاد و دو

حالا فهمیدن و نفهمیدن این داستان چه کمکی کرد؟
عصبانیم کرده
ری...... وسط این زندگی.....................

هشتاد و یک

مگه همینو نمی خواستی ؟

رو ابر هایی؟

بله!

هشتاد

نمی خونه
دلم نمی خواد این طوری رو
شاید هم نرمال هست
نمی دونم
خیلی همه چیز عجیبه
حسادت ؟ پوف...

کاش زمان برمی گشت عقب...

اگر برمیگشت چییزی عوض می شد؟
نه! قطعا نه...

تو همان مهتاب شام شوق و شوری....
تو امید خفته در صحرای دوری

یه زمانی چقدر همه چیز دور بود برام

حالا همه چیز چقدر عوض شده...
اون موقع ها حالم بهتر بود، نبود؟

هفتاد و نه

نگاه کن من چه بی پروا

به مرز قصه های کهنه می تازم

نگاه کن با چه سرسختی تو این سرما

ترسیدم؟ عین سگ...

احساس می کنم دارم از یه قله صاف بالا می رم که بعدش با سقوط آزاد بیام پایین..

توی سرمای زمستون... فقط چون هم سفرم خوبه...شاید هم سقوط نکنم و خودم بیام پایین...

چقدر‌سخته این روزا

هراسم‌ نیست از این سرمای ویرانگر...

هفتاد و هشت

این چه وضعیه...

غمگینم

خیلی

پس حق من چی می شه؟ این چرا این مدلی داره پیش می ره...

با گفتن عصبانیت چی می شه؟

به کجا می رسم؟

اون داره بازی می کنه

تو، توی بازیش نیوفت...

هفتاد و هفت

حرف مدیا می چرخه توی ذهنم که هر کاری می خوای بکنی، مسئولیتش رو هم بپذیر...

این مدت رها کردم

گفتم اوکیه... مسئولیتش رو قبول می کنم.

ولی دیگه قطره چکونی شده...

دیگه دارم میوفتم به حدس و گمان

شاید یه جاهایی دیگه خط قرمز می شه..

این سری هم مسئولیتش رو می گیرم و می دونم باید دلتنگی بکشم...

اصلا مسئله همینه... حتی اگر من رها کنم اون نیست که بخواد دلتنگی برطرف بشه یا نشه...

پس حداقل حس بد خودم رو نداشته باشم و دلتنگی رو فقط داشته باشم..

داستان باده و مینا گذشته...