چشم من | مهر ۱۴۰۴

ننویسم دق می کنم

ابن بغضی که همیشه هست، چطوری بره؟ چه طوری با این ترسم کنار بیام؟

ریدم که...

بذارم ته نشین شه؟

چقدر بگذره تا ترس هام بره؟ اصلا این بغض می ره؟ خدای من... کاش همیشه انقدر ذهنم شلوغ باشه که چیزی نیاد توی سرم.....

چشم هام رو ببندم و برم رو به جلو...

سی و چهار

ترسیدم؟ مثل سگ

جمله ایی هست که چشمام رو که می بندم میاد بالا!

از همه چیز اطرافم الان می ترسم