چشم من | بهمن ۱۴۰۳

بیست و سه

بهترم

حتی وقتی در دلم رو باز می کنم احساس هام طوفانی نمی زنن بالا...انگار دست یک یکشون رو می گیرم ..یه نوازش می کنم و بعد می ذارم یکم نفس بکشن و برگردن....

تو ناجی عاطفه منی...

ولی این بغض لعنتی از حسرت هام ولم نمی کنه... گاهی انقدر شدید هست که نمی تونم تفکیک کنم حس هام‌رو...

اگر بمیرم با حسرت هام چی؟

نه فقط من... تو هم با من ضرر کردی...

بیست و دو

بهترم...

خیلی بهترم

بهم گفت چی شد این اضطراب زده بالا... گفتم هجده سال پیش...

وقتی پرسید هجده سال پیش چه خبر بوده نگفتم چه خبر بوده... نه فقط چون دلم نمی خواست بگم... دلم نمی خواست رویاش ازم گرفته بشه... من حتی به رویا هم دل خوشم... رویا که دیگه مال خودمه...

ولی انقدر قوی هست که تا مرگ منو ببره...