چشم من | آذر ۱۴۰۴

چهل و سه

راست می گه

و من برای این حقیقت سپری ندارم که دفاع بکنم

دیدی شد حسرت؟

دیدی جدی جدی از دستت رفت؟

وای مگه می شه؟

چهل و دو

خیلی هم عالی! گه گیجه گرفتم

از صبح خودم رو بستم به کار خونه تا فکر نکنم

باید توضیح بدم

ولی نمی‌تونم...

هرکجا روی.. وصله منی..

چهل و یک

پاهام رمق نداره..

نشستم کف اشپزخونه

سایه خودم رو توی فر دیدم.. به خودم گفتم این تویی؟

چه غلطی داری می کنی..

می دونم تصمیم درستیه

ولی می ترسم..
نمی دونم چه طوری می تونم تکه های دور افتاده ام رو پیدا کنم بچسبونم بهم...

نمی‌دونم اصلا شدنی هست؟

خانه ام آتش گرفت از آتشی جان سوز

هر طرف می سوزد این اتش

پرده ها و فرش ها

تارشان با پود

من به هر سو می دوم گریان...

در لهیب آتش پر دود...

چه طور قدیم از آینده نمی ترسیدم..

دلم می خواد روز ها بخوابم....

چهل

خوبم... با اینکه هیچچچچ چیزی خوب نیست

ولی خوبم...

سبک شدم...

می نویسم همه با تو نبودن ها را...

سی و نهم

قدیم حس اینو داشتم که دونه های خاکشیر هستم.. الان چشم هام رو که می بندم دنیا می چرخه... سیاهی پشت پلک هام می چرخه...

انگار دو سه سال اخیر می چرخه می چرخه می چرخه

چشمام رو باز می کنم که نچرخه...

پوف

حالم چو زلف یار

پریشان...درهم

شبایی که این زخم ها رو می شمردم، کجا بودی...

سی و هشت

تا آخرین لحظه روز مقاومت می کنم...

هنوز سرم به بالش نرسیده یهو انگار بهمن میاد...

دلم نمی خواد شب بشه

این، اون چیزی نبود که برای خودم می خواستم...

خالی ام...

قدیم فکر می کردم صحبت کردن حالم رو بهتر می کنه...ولی بدتر شدم...ار هر طرفی می رم بن بسته... یعنی بقیه آدما چه طوری با خودشون درگیر هستن...؟
کاش خوابم ببره ...

سی و هفت

به وسعتت جهانم رو شکنجه زار می کنم...

اومدم پارک

انگار لازم دارم فضای بیرون رو

دیشب تا پنج بیدار بودم

توی مستی و گیجی... گذاشتم ذهنم باز بمونه... انگار ذهنم داشت منفجر می شد

یکی نوشته بود آدمی جایی می نویسه که امید خونده شدن داشته باشه...

راستی شعر مرا می خوانی؟ نه دریغا...

بدبختی اینه که الان فهمیدم چه غلطی کردم... این بخشش رو نمی‌تونم درست کنم..

سی و شش

غمگین؟ به غمگین یه سور زدم...

غمگین و مضطرب...

می نویسم همه هق هق تنهایی رو...

گریه این گریه اگر بگذارد...