چشم من | دی ۱۴۰۴

شصت و سه

داشتم غذای بچه رو می دادم...

یهو گفتم عه! من که داشتم زندگیم رو می کردم!

یهو شخم خورد همه چیز!

زیر و رو شد!

پریشون شد!

که چی اخه؟

حالا چه طوری جمعش کنم!؟

نکنه از اولش هم شخم زده بود؟

به من فرصت بده برگردم از من

به من فرصت بده باز از سر نو...

شصت و دو

دلم تنگه

همه زورم رو جمع می کنم و باز نمی شه...

هر چقدر با خودم حرف می زنم..

هر چقدر سناریو ها رو چک می کنم

یهو به خودم میام می بینم کم اوردم

نمی تونم قبولش کنم

سرکلاس به سختی نشستم

نباید این سختی باشه؟

به خودم می گم چند تا تصمیم در روز و زندگیمون می گیریم بر اساس دلمون؟ چرا همه تصمیم ها باید منطقی و دقیق باشه؟

به کجا رسیدیم با منطق؟ منطق بیشتر عصبانیمون کرده یا دل؟

شصت و‌ یک

دل خون شد از امید و نشد یار، یار من

ای وای بر من و دل امیدوار من...

بازم باید لعنت فرستاد؟

این سری آگاه ترم..

خیلی کار دارم

دو فصل بزرگ عقب افتادم..

پروژه ها نصفه مونده

تنها چیزی که می دونم اینه که یه طرفه نمی شه... اتفاقی که میوفته این طوریه که بازم باید بالا بپرم تا دیده بشم...تازه بازم دیده نمی شم.. هز بار بالا بپرم انگار یه مزاحم جلو دید کسی رو گرفته باشه..

ای تکیه گاه ناتوان، از نامیدی خسته ام

شصت

بالاخره تونستم خبر بگیرم از ایران

دیگه اینترنت قطع باشه تا هر وقت خواستن...

از ساعت ده که این دختر زنگ زد خوابیدم تا یک ..

پر حرفی و سکوتت ابروی عشق رو برده...

عشق باید بزرگ تر از ترس آدمی باشه

نباشه استاپش می کنه

اگر نباشه بهش جرات نمی ده

حرکت نمی ده...کاش می فهمیدم باید عشق رو ببینم یا ترس ر‌و

ترس بزرگ تر از عشق، اصلا رهایی نمی ده...

فعلا که همه چیز استاپ شده

کاش همیشه افتابی بود

درس رو باید بعد از یک ماه شروع کنم

همه چیز درست می شه...همه چیز...

فقط مرگ هست که چاره نداره...

زل بزن به شاهکارت.. به این غمی که رو به روته...

پنجاه و نه

اینترنت قطعه

تلفن قطعه

یک هفته شده..

تا حالا این همه احساس رو همزمان تجربه نکرده بودم

غم

خشم

ناامیدی

ترس

عذاب وجدان، که این وسط هیچ نگران بقیه نیستم..

خودخواهیه؟ باشه..اصلا شاید همه به یه جوری خودخواهیم...

ای ترس تنهایی من... اینجا چراغی روشنه...

غمگینم...

صبح منتظر ترن بودم

چشمم خورد به بوته توی هم پیچیده تمشک...

دیدم چقدر شبیه چیزی هست که از اینده می بینم...

همین قدر پیچیده

پشتش معلوم نیست

نمی‌تونم سرش رو‌ پیدا کنم

فقط می‌دونم ریشه اش کجاست...

نمی تونم هرسش کنم..

من ماه می بینم هنوز این کور سوی روشن و/ انقدر سوسو می زنم، شاید یه شب دیدی منو..

به کجا ها برد این امید ما را؟

غم؟ یه سور زدم به غم...نکاه آدما می کنم

نگاه خیابون ها می کنم

ساختمون ها..

به خودم می گم اینجا چه غلطی دارم می کنم؟ اینا چقدر توی آینده من سهیم هستن؟

صدا بزن مرا...

داشتم فکر می کردم این صدا زدن چه چیز عجیب و غریبیه...

چقدر خواستنی..

چقدر ساده و دست نیافتنی...

چقدر دست نیافتنی...

غم داره نصفم می کنه..

پنجاه و هشت

عادت دارم

دلم تنگه، ولی پریشون نیستم

چطور هست که ناامید نمی شم؟

چطور هست که می دونم گریزی نیست؟

چطور هست که می گم بلدم از خودم مراقبت کنم...

چطور هست که هیچ راهی نیست و امید هست که راهی ساخته می شه...

سه روز هست اینترنت قطعه..

می نویسم همه با تو نبودن ها را...

لعنت به ترس

پنجاه و هفت

خیال خیال خیال

یهو به خودم میاد پرت می شم به این دنیا... می گم چه خبرته؟!؟

سرما

وسط خونه

نشستم تباه شدن خودم رو می بینم.

پنجاه و شش

عصبانی ام

تصور این که از اول همه چیز رو تعریف کنم..دوباره همه خشم ها بیاد بالا

دوباره بازسازی خاطرات

خوابم برد..بیدار شدم زمان و مکان رو از دست داده بودم.. احساس می کردم ته دریا هستم..

عصبانی ام... حالا که می بینم آدم می تونه چی بگیره دیگه نه...

پنجاه و پنج

طبق معمول که یه چیزی توی قلبم تکون می خوره

باز نشستم کف اشپزخونه

یهو گفتم تازه این تموم شه می رسم به تموم کردن تو

این میل به زندگی چیه درون من که بابتش باید انقدر سخت بجنگم...

پنجاه و چهار

راست می گه ها.. من می ترسم...

کاش گذاشته بودم جمله منعقد شده بود

من چقدر پریشونم.

چطور با این که دارم گیج می زنم ولی کم نمیارم؟

پنجاه و سه

نکنه اون هم این منبع هست؟

می کشه نه؟ نمی دونم خوبه یا نه فهمیدن این قضیه

رها کنم؟

باید در موردش حرف بزنم..

پنجاه و دو

چقدر خوبه می تونم گریه کنم...

یه وقتایی می شه به خودم می گم چرا نگه اش داشتی.. چنان رها می کنم که باورم نمی شه این حجم گریه..

چرا دهنم باز نمی شه برای کسی تعریف کنم.. که چی گذشته...

کی محرمه؟

محرم دارم.. دلم نمیاد ناراحتشون کنم...

کم عم و غصه دارم

به دور هم برای آخر و عاقبت دلم می شینم به گریه

حتی جام پیش تو امن نیست....

پنجاه و یک

تنها چیزی که برام مونده رویا هست...

اصلا شاید زندگی، بودن توی همین رویا ها باشه...

چه قصه محقری... چه اول و چه آخری ...

کیستی که من
اینگونه
به‌اعتماد
نامِ خود را
با تو می‌گویم
کلیدِ خانه‌ام را
در دستت می‌گذارم
نانِ شادی‌هایم را
با تو قسمت می‌کنم
به کنارت می‌نشینم و
بر زانوی تو
اینچنین آرام
به خواب می‌روم ؟

کیستی که من
اینگونه به جد
در دیارِ رؤیاهای خویش
با تو درنگ می‌کنم؟

پنجاه

عین خاک های داخل خاکشیر

ته دلم ته نشین شد

یهو با اه

می کم

پس اینم از این... فقط تو مونده بودی

که تو رو هم دادم رفت...

هیچ رختی مثل آغوشت اندازه ام نشد...

چهل و نه

بالاخره یه روز گذشت

روزای دیگه باید بگذره

پنج سال روانکاوی نرفتم که حالا عین آدم گیج وایسم بخورم!

درد داره اوکی

بشین گریه هات رو بکن و پاشو!

نداشت.. نشد...

گور باباش

نکنه عزیز من، ز چشمت افتادم؟

چهل و هشت

غمگینم

احساس می کنم آخرین قطعه های روانم رو دارم مرتب می کنم

حس پس خوردگی دارم

حس می کنم باید غرور خورد شده‌ام رو بردارم بندازم روی دوش خودم و برم دنبال سیاهی..

پس چرا گفتن نمی خوایم حالت رو بگیریم

خوب شد حرفم رو زدم

خدایا

چه غمی

حس می کنم دارن خاطره سقط نشدنم رو تعریف می کنن...

چهل و‌ هفت

غم داره ته نشین می شه..

گاهی خشم میاد

گاهی عجز

گاهی می گم بذار این آب روون بگذره

بذار فرصت موندن داشته باشه

منم عادت کردم به نرسیدن

منم راحت می تونم بپذیرم.. ولی کاش می شد نمی پذیرفتم.. تلاش کردم

ولی انگار بازم نمی شه...و در نهایت همونه...

من سرگردون ساده، تو رو صادق می دونستم..

من یه بوس کوچولو بودم... حالا تا ابد هم بحث کنم انکار می شه..

غمگین؟ توی این هاگیر واگیر دل شکسته ام..

اینکه یه دلتنگی اومده بود بالا و گذشته بود..

و من چیز دیگه دیدم..

این که فرصت ها از دست نره و حالا یه تکه گوشت دم دستت باشه تا صدات آروم بگیره، بازم یه تحقیر دیگه هست..

باید حرف بزنم

حرف بزنم..

من فقط یه دلتنگی بودم...

چهل و پنج

غمگینم...

خیلی

به روی خودم نمیارم

صدا بزن که سکوت جهان تمام شود..

راهی نیست

هیچ راهی..

هیچی..

من کافی نیستم.. زورم هم نمی رسه...

چهل و چهار

چه جنگی در پیش رو دارم...

آخرین چیزی که بشه بهش پرداخت ممکنه خودم باشم...

پیدا شو چو ماه نو گاهی به خانه من...

ولی چرا مصمم تر می شم..

خیلی غمگینم..