چشم من | آبان ۱۴۰۳

یازده

شروع کردن خودش سخته .. نمی‌دونی از کجا شروع کنی... دزدکی کمک بگیری...

بعد فکر کن یه صدای همیشه توی ذهنت بگه خب که چی؟ فکر کردی می تونی؟ فکر کردی بقیه می ذارن؟ در حدشون می شی اصلا؟

بعد همین صدا به اندازه کافی سختگیر هست! حالا یکی دیگه هم بیاد بگه کافیه این کار اصلا؟ مطمینی درست انتخاب کردی؟

خب چند نفر به چند نفر؟

فعلا ذهنم خسته هست..

ده!

خوبه نه؟ یه روزه شروع کردم

انگار وقت و انرژیش اومده

به خودم گفتم عجله نکنم.. اگر سخته قدم قدم انجامش بدم... بهتر از هیچیه... نه؟

حداقل به خودم می گم تلاشم رو کردم و نشد.. حداقل شرمنده خودم نیستم! ها؟

محاله به جایی نرسه...

نه

هاع!!! چقدر هم که طوفان گذشت خانم! البته آرومم ... ولی عین خاکشیر کافیه یه قاشق یکمی آب رو تکون بده... اون قاشق هم خیال منه... فقط کافیه رهاش کنم تا بره.. عیب نداره گاهی رهاش کنم ؟چه لذتی داره اخه؟ کاش حداقل دنگ خودشون رو می دادن...

گردنم گرفته

نمی تونم سرم رو بگیرم پایین...

هشت

ارومم

خیلی خوب شد که این مدت گذاشتم طوفان بگذره

غمم ته نشین بشه

بتونم خودم رو ببینم.. آینده رو ببینم

بپذیرم.. و غمم رو تبدیل به قدم کنم....

خوبه که ساکت موندم

هفت

خیلی سخته..

سلول به سلول بدنم داره تلاش می کنه..

شب که می شه انگار تسلیم می شم...

دارم تلاش می کنم گیتار رو شروع کنم...

به خودم گفتم شرایط تکرار نشده؟ ۱۸ ..۲۰ ...سال پیش همین انرژی تو رو بلند کرد..الان شبیه اون نیست؟

می گریزم خسته در صحرای تو....

یعنی موفق می شم؟ یعنی این غم تا کجا دردش هست؟

وای خدایا... این خاطرات چرا یادم میاد...

شش

به خودم می گم اگر دیگه نترسم چی می شه؟ چی می زنه از من بیرون؟ وقتی نمی ترسم و بعدش می بینم چیزی هم نبود به خودم می گم چرا همیشه در عذاب بودی؟

در مرحله پذیرشم... از اون مراحلی که بغض از وسط سینه ام غُل می خوره میاد بالا

پشت چشمام

می‌شه رویا

از همونجا برمیگرده پایین..

نکنه شکست بخورم از این پذیرش ؟ نکنه نترسم؟

این وسط فقط رمان چهل سالگی رو کم داشتم...

مستم از یک لحظه دیدارت هنوز... هنوز... و چه مستی هاست در صهبای تو...

پنج

سخت نمی گیرم

کاریش نمی تونم بکنم

می ذارم دوره سوگواریش بگذره.. می ذارم رد شه از من.. می پذیرمش.. غم داره.. ولی می پذیرمش...مسئولیت خودمه... تاب آوری همینه دیگه... یه طوفانیه درونم.. باید بذارم بگذره ... آروم بگیرم... طبیعیه حالم این باشه .. غمش خیلی هست...

من بازم دختر خوبهِ ماجرا هستم...

چهار

نوشتم و پاک کردم

نوشتم

نوشتم

انقدر نوشتم بلکه ذهنم خالی شه...

باید مسئولیت خودم رو ببینم...

حالا می بینی اگر هی مراقبت نمی کردی کجا می رفت؟ خوب ترس افتاده به جونت؟ همیشه همین بوده! وا بدی تمومه! ولی پس خستگی چی می شه؟

فقط خوب می‌دونم

باید سکوت کنم... فقط اینو محکم به خودم گفتم...

سه

گفتم دیگه این روزا یه چیزی تغییر می کنه.. نکرد.. گفتم حالم بهتر می شه .. گفتم حالم .. دلم.. روانم...

بدتر شد

بذار آسون تر بگذره...

دو

باورم‌ نمی شه که این منم

بعد از ۲۰ سال دوباره گیتار زدم.. چطور این کلمه ها میاد؟ ۲۰ سال؟جدی ۲۰ سال گذشت؟ اتفاقی که افتاده این روز ها اینه که انگار شدم همون بچه ۱۸ ساله.. همون شوق شروع رو دارم.. همون حس که انگار این سری می شه... با یه تفاوت.. اون موقع هیچی نبود و وایساده بودم.. الان انگار روی خاکستر این ۲۰ سال ایستادم... انقدر برام عجیبه که گاهی با دست هام سال ها رو می شمارم..

دلم تنگ شده.. برای شیراز.. برای راه رفتن توی قصرالدشت وقتی شب بود.. برای وقتی که از سرکار برمی گشتم خونه.. از دانشگاه..

چرا اون روز ها تموم شد..می تونست قشنگ تر بگذره نه؟ من امید های قشنگ تری داشتم...فکر می کردم دنیا برام قشنگ تر می چرخه...

ولی نشد...

شاید بتونم از اینجا به بعدش رو قشنگ تر کنم....

یک.. منم.. بعد از ۱۸ سال..

اه .. این منم... واقعا این خود منم.. بعد از هجده سال..

با قد تمام شکسته... عین مجسمه گچی خورد شده.. انگار تکه هام رو چسب زدم.. راه که می رم هی به تکه میوفته، خم می شم.. با احتیاط.. تکه رو می چسبونم سرجاش دوباره راه میوفتم.. یکم که سرعت می گیرم دوباره یه تکه دیگه میوفته...

ولی می‌دونی چیه... شکسته دیگه...دیگه هیچ وقت مثل روز اولش نمی شم... دیگه اون حس قشنگی رو توی خودم نمی بینم...

باید بنویسم... باید بتونم از پس پیدا کردن تکه های افتاده و چسبوندن خودم بربیام...