هشتاد و سه
داشتم فیلم می دیدم...
یه جاش دختری که مامانش مرده به دوستش گفت عشقم به مامانم انقدر زیاده که نمی دونم کجا بذارمش...
و دوستش گفت بده به من....
چقدر شبیه آینده من بود
باید یادم بمونه یه جا بذارمش... نمی تونم تنها حملش کنم...
گرچه پایان راه ناپیداست...من به پایان دگر نیندیشم....
این روزا کههمه چیز قطعه
انگار درد نیومده رو بهم می ده... و چقدر چقدر چقدر ترسیدم...
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۴ ساعت 23:33 توسط من
|