نوزده
یه شماره جا انداختم...
این روزا درگیر سفر بودم، ولی گوشه ذهنم یاد اینجا بودم و توی ذهنم می نوشتم.
اون طوفانی که می گفتم نشست..
هر از گاهی توی حال خرابم همه چیز بهم می پیچه ولی انگار می دونم هیچی نیست جز طوفان و دوباره همه چیز برمیگرده به حال خودش ... شبیه این حباب برفی ها شدم که تکون می دنش و یهو همه چیز اکلیلی می شه... شاید هم واقعا طوفان نیست و اکلیل هست...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی ۱۴۰۳ ساعت 0:29 توسط من
|