پنجاه و نه
اینترنت قطعه
تلفن قطعه
یک هفته شده..
تا حالا این همه احساس رو همزمان تجربه نکرده بودم
غم
خشم
ناامیدی
ترس
عذاب وجدان، که این وسط هیچ نگران بقیه نیستم..
خودخواهیه؟ باشه..اصلا شاید همه به یه جوری خودخواهیم...
ای ترس تنهایی من... اینجا چراغی روشنه...
غمگینم...
صبح منتظر ترن بودم
چشمم خورد به بوته توی هم پیچیده تمشک...
دیدم چقدر شبیه چیزی هست که از اینده می بینم...
همین قدر پیچیده
پشتش معلوم نیست
نمیتونم سرش رو پیدا کنم
فقط میدونم ریشه اش کجاست...
نمی تونم هرسش کنم..
من ماه می بینم هنوز این کور سوی روشن و/ انقدر سوسو می زنم، شاید یه شب دیدی منو..
به کجا ها برد این امید ما را؟
غم؟ یه سور زدم به غم...نکاه آدما می کنم
نگاه خیابون ها می کنم
ساختمون ها..
به خودم می گم اینجا چه غلطی دارم می کنم؟ اینا چقدر توی آینده من سهیم هستن؟
صدا بزن مرا...
داشتم فکر می کردم این صدا زدن چه چیز عجیب و غریبیه...
چقدر خواستنی..
چقدر ساده و دست نیافتنی...
چقدر دست نیافتنی...
غم داره نصفم می کنه..