دلم تنگه

همه زورم رو جمع می کنم و باز نمی شه...

هر چقدر با خودم حرف می زنم..

هر چقدر سناریو ها رو چک می کنم

یهو به خودم میام می بینم کم اوردم

نمی تونم قبولش کنم

سرکلاس به سختی نشستم

نباید این سختی باشه؟

به خودم می گم چند تا تصمیم در روز و زندگیمون می گیریم بر اساس دلمون؟ چرا همه تصمیم ها باید منطقی و دقیق باشه؟

به کجا رسیدیم با منطق؟ منطق بیشتر عصبانیمون کرده یا دل؟