این جا یکی از حس شب احساس وحشت می کنه

هر روز، از فکر سقوط با کوه صحبت می کنه...

عجب آهنگیه...

حالم بده، ولی عین خاکشیر هم خورده نیستم

ای سخت و آسان...

دیگه روانم نمی کشید این همه تناقض... میدونم تناقضش از کجا میاد

می دونم از چی عصبانی شد

می دونم و کاری از دستم برنمیاد

دلم می سوزه برای تناقضش...

چقدر من ترسوندمش...