هفتاد و دو
دلم گرفته
دوره ام هم شروع شده
به خودم می گم بالاخره که چی... شاید نوبت من تموم شده دیگه
شاید به اندازه کافی تلاش کردم..
بچه امروز تولد دعوت بود.. باباها رو می دیدم.. به خودم می کفتم چطور یه آدم به این شدت مرده توی زندگی من بود...
چطور نفهمیدم...
چطور من این همه سال بدون پارتنر بودم..
چرا زندگیم همچین شد
نکنه بازم همین طوری بشه..
خدا کنه کار گیر بیارم...
چقدر دلگیرم...
یعنی اگر ایران بودم شرایط چقدر بد تر می شد..
چقدر غمگینم..
مدیا می گه وجودش بالانست کرده..
پس چرا من فکر می کنم عصبی ترم کرده... دیگه صبوری ندارم
دیگه روانم نمی کشه..
عروسک قشنگ... چقدر مضحک بود برام... چقدر ..
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 23:3 توسط من
|