هفتاد و پنج
کاش غمت رها می کرد
به خودم می گم اخرش چی؟
مرا که پنجره باز رو به روی تو ام
می ترسم از دستم بره... بعد به خودم می گم مگه اصلا داشتی؟
صدا بزن که سکوت جهان تمام شود...
مرا که این همه از دوری تو در خطرم
چه جنگیه داری زن....
ولش کن...
مرا که مرگ من است این که از تو بی خبرم....
درس هام خیلی سخت شده
گیر کردم شدید...
+ نوشته شده در جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 1:9 توسط من
|