نگاه کن من چه بی پروا

به مرز قصه های کهنه می تازم

نگاه کن با چه سرسختی تو این سرما

ترسیدم؟ عین سگ...

احساس می کنم دارم از یه قله صاف بالا می رم که بعدش با سقوط آزاد بیام پایین..

توی سرمای زمستون... فقط چون هم سفرم خوبه...شاید هم سقوط نکنم و خودم بیام پایین...

چقدر‌سخته این روزا

هراسم‌ نیست از این سرمای ویرانگر...