سی و هفت
به وسعتت جهانم رو شکنجه زار می کنم...
اومدم پارک
انگار لازم دارم فضای بیرون رو
دیشب تا پنج بیدار بودم
توی مستی و گیجی... گذاشتم ذهنم باز بمونه... انگار ذهنم داشت منفجر می شد
یکی نوشته بود آدمی جایی می نویسه که امید خونده شدن داشته باشه...
راستی شعر مرا می خوانی؟ نه دریغا...
بدبختی اینه که الان فهمیدم چه غلطی کردم... این بخشش رو نمیتونم درست کنم..
+ نوشته شده در دوشنبه سوم آذر ۱۴۰۴ ساعت 12:56 توسط من
|