چهل و هفت
غم داره ته نشین می شه..
گاهی خشم میاد
گاهی عجز
گاهی می گم بذار این آب روون بگذره
بذار فرصت موندن داشته باشه
منم عادت کردم به نرسیدن
منم راحت می تونم بپذیرم.. ولی کاش می شد نمی پذیرفتم.. تلاش کردم
ولی انگار بازم نمی شه...و در نهایت همونه...
من سرگردون ساده، تو رو صادق می دونستم..
من یه بوس کوچولو بودم... حالا تا ابد هم بحث کنم انکار می شه..
+ نوشته شده در جمعه پنجم دی ۱۴۰۴ ساعت 17:7 توسط من
|