پنجاه و یک
تنها چیزی که برام مونده رویا هست...
اصلا شاید زندگی، بودن توی همین رویا ها باشه...
چه قصه محقری... چه اول و چه آخری ...
کیستی که من
اینگونه
بهاعتماد
نامِ خود را
با تو میگویم
کلیدِ خانهام را
در دستت میگذارم
نانِ شادیهایم را
با تو قسمت میکنم
به کنارت مینشینم و
بر زانوی تو
اینچنین آرام
به خواب میروم ؟
کیستی که من
اینگونه به جد
در دیارِ رؤیاهای خویش
با تو درنگ میکنم؟
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم دی ۱۴۰۴ ساعت 23:38 توسط من
|