چشم من

هفتاد و هفت

حرف مدیا می چرخه توی ذهنم که هر کاری می خوای بکنی، مسئولیتش رو هم بپذیر...

این مدت رها کردم

گفتم اوکیه... مسئولیتش رو قبول می کنم.

ولی دیگه قطره چکونی شده...

دیگه دارم میوفتم به حدس و گمان

شاید یه جاهایی دیگه خط قرمز می شه..

این سری هم مسئولیتش رو می گیرم و می دونم باید دلتنگی بکشم...

اصلا مسئله همینه... حتی اگر من رها کنم اون نیست که بخواد دلتنگی برطرف بشه یا نشه...

پس حداقل حس بد خودم رو نداشته باشم و دلتنگی رو فقط داشته باشم..

داستان باده و مینا گذشته...

هفتاد و شش

چه فایده داره؟

همه چیز یک طرفه

همه چیز با فشار از سمت من..

کمه..خیلی کمه...

هفتاد و پنج

کاش غمت رها می کرد

به خودم می گم اخرش چی؟
مرا که پنجره باز رو به روی تو ام

می ترسم از دستم بره... بعد به خودم می گم مگه اصلا داشتی؟

صدا بزن که سکوت جهان تمام شود...

مرا که این همه از دوری تو در خطرم

چه جنگیه داری زن....
ولش کن...

مرا که مرگ من است این که از تو بی خبرم....


درس هام خیلی سخت شده
گیر کردم شدید...

هفتاد و چهار

این چه مرضی هست که هر وقت دور می شه میوفته به جونم؟

حس اینکه روزی تموم شد بدون یاد من

حس اینکه من دارم به زور می گذرونم ولی از سمت اون هیچی...

کاش جرات داشتم در‌موردش با مدیا حرف‌می زدم

حس می کنم این قضیه سهم منه.. من نمی تونم تحمل کنم...

داستان باده و مینا گذشته...

هفتاد و سه

نیستش...
دلم تنگه
با مدیا حرف می زدم
کاش این روزا همیشه وصل بودم به جلسه هام
خیلی نیاز دارم

چقدر تنهایی کشیدم...
هنوزم هستم...

خستمه

چشمام به زور باز هستن...
پروژه هام واقعا سخت شده..

هفتاد و دو

دلم گرفته

دوره ام هم شروع شده

به خودم می گم بالاخره که چی... شاید نوبت من تموم شده دیگه

شاید به اندازه کافی تلاش کردم..

بچه امروز تولد دعوت بود.. باباها رو می دیدم.. به خودم می کفتم چطور یه آدم به این شدت مرده توی زندگی من بود...

چطور نفهمیدم...

چطور من این همه سال بدون پارتنر بودم..

چرا زندگیم همچین شد

نکنه بازم همین طوری بشه..

خدا کنه کار گیر بیارم...

چقدر دلگیرم...

یعنی اگر ایران بودم شرایط چقدر بد تر می شد..

چقدر غمگینم..

مدیا می گه وجودش بالانست کرده..

پس چرا من فکر می کنم عصبی ترم کرده... دیگه صبوری ندارم

دیگه روانم نمی کشه..

عروسک قشنگ... چقدر مضحک بود برام... چقدر ..

هفتاد و یک

تو رفتی و دلم غمین شد...

دلم می خواد تا ابد حرف بزنم...تا ابد..

با کی؟

همیشه نوشتم و نوشتم

کدوم شادی این زندگی چربیده به غم هاش...

هفتاد

اینستا پاک کردم
هر وقت باز می کردم کلی غم می ریخت روی سرم و از اون ور کلی ریلز که شل می کرد روانم رو
این روزا به بیشترین چیزی که نیاز دارم اینه که حس نداشته باشم

چقدر همه چیز شبیه ۲۰ سال پیش هست...
شبیه ۱۸ سال پیش

نکنه الگو دوباره تکرار بشه؟
نمی ذارم
اون موقع ها هم همین طوری از دنیا و عالمش دل کندم تا کنکور بدم

الان هم باید بتونم از پسش بر بیام....

درست می شه

بعدش هم یه فکری به حال اون دنیا می کنم.

باید قطع کنم همه چیز رو تا بتونم بچرخونم دنیام رو

سی مو مثل روز روشنه

ستاره نیدم به شبات.....

ای اسمون بی کسی

بنگر به حال مونه زار

اور سیانت بدرار

سی دل تنگ ما ببار....

شصت و نه

نمی دونم، شایدم نشناختم..

هرچی بود سهم خودش بود

بهتره سهم خودم رو ببینم..

چیزی که برام عجیبه.. چقدر صداش توی ذهنم کم شده...

چقدر منو ترسوند این ندیدنت...

من دیگه تحمل دیدنی نبودن نداشتم و ندارم..

به این فکر می کنم که غمت رو به اضطرابم ترجیح می دم

شصت و هشت

این جا یکی از حس شب احساس وحشت می کنه

هر روز، از فکر سقوط با کوه صحبت می کنه...

عجب آهنگیه...

حالم بده، ولی عین خاکشیر هم خورده نیستم

ای سخت و آسان...

دیگه روانم نمی کشید این همه تناقض... میدونم تناقضش از کجا میاد

می دونم از چی عصبانی شد

می دونم و کاری از دستم برنمیاد

دلم می سوزه برای تناقضش...

چقدر من ترسوندمش...